پنج به علاوه یک

    انسان، دنیا را با کمک حواسش می شناسد. حواسی که به او این قدرت را می دهند تا ویژگی های جهان را بهتر ببیند و از آنها برای راحت تر کردن زندگی اش بهره بگیرد. در این میان، ذهن، مدیر قدرتمندی است که می تواند آگاهی انسان را در اختیار بگیرد و حواس او را متوجه بدیهیات و ظواهر کند و قدرت درک آنچه را که فراتر از ظاهر وجود دارد، سلب کند.

    یک مجموعه ی بزرگ و پیچیده، می تواند شامل اتاقها، راهروها، تالارها و بخش های گوناگون دیگری باشد. در تالار بزرگی در قسمتی از همین مجموعه، نور اندکی می تابد. نوری که کم کم رو به خاموشی می رود. چیز خاصی در اتاق وجود ندارد. صدا یا بوی خاصی احساس نمی شود و دیوارها و سنگفرش مرمرین و صیقلی، مثل هم هستند. سرد و سخت. آبی که از آب سرد کن کوچکی بیرون می ریزد تا تشنگی را بر طرف کند نیز بی مزه است.

    نور، خاموش می شود و چشمها، بی استفاده می شوند. در تاریکی مطلق، تکیه بر چشمها، بیهوده است. اما هنوز چهار حس دیگر به خوبی کار می کنند. گوشها، دقیق تر می شوند و با دقت در اوضاع، صداهایی را می شنوند که تا مدتی قبل توجهی به آنها نمی شد. گویی که صدای سکوت بودند. صدای تیک تیک ضعیف ساعت و صدای هوایی که در سیستم تهویه در گردش است. هوایی که نه تنها برای نفس کشیدن ضروری است، بلکه خنکای، آن، دمای بدن را تنظیم می کند. هوای ساده ای که زندگی می بخشد و غالباً توجهی به آن نمی شود.

    هوا، معطر است. بویی که ضعیف، اما طراوت بخش است. تازگی و شیرینی را به همراه دارد. شیرینی ای که روی زبان حس می شود. بویی که شاید هر روز حس میشود ولی به دستور ذهن، یکنواخت و بی اهمیت جلوه داده شده. درست مثل صدای گردش هوا در سیستم تهویه! اما حالا تفاوتی ایجاد شده است. آن آب بی مزه و یکنواخت درون آب سرد کن، مزه اش را برای حس چشایی که تازه بیدار شده است، آشکار می کند. شیرین و گوارا.

    دیوارها و کف سنگی و مرمرین موزه نیز متفاوت است. دیگر آن سطح یکنواخت و یک شکل نیست. تغییر کرده است. در زیر لمس دست، برجستگی ها، خراشها، بریدگی هایی حس می شود که به هر تکه از این دیوار، شکل جدیدی می بخشد. هر بریدگی با دقتی تمام و کمال درکنار بریدگی دیگر قرار دارد. هیچ لب پر شدگی، ترک یا ناصافی حس نمی شود. با وجود اینکه هر قطعه، ویژگی های منحصر به خود را دارد، ولی همه به صورتی منظم در کنار هم هستند.

    ضربه ای که به یکی از این دیوارها خورده می شود، طنینی دارد که در فضای تالار می پیچد. طنینی که فراتر از یک صدای ساده است. این طنین، صدای دیواری است که داستان خودش را می گوید. طنینی که بیانگر دیواری محکم و قوی است که قسمتی از مجموعه ی بزرگ را می سازد و بار سنگین طبقات بالاتر را به دوش می کشد. این دیوار مستحکم، معرف یک مهندس قابل و دانا با دقتی بسیار بالاست.

    نور باز می گردد و چشمها دوباره قابل استفاده می شوند. ولی دیدشان فرق کرده است. جای دیوار سنگی را سازه ای مستحکم و قدرتمند گرفته است. سیستم تهویه، بیانگر هوش کسی شده است که معنای گرما را می فهمد. آب ساده ی درون آب سرد کن، مایعی حیات بخش و داروی تمام ناراحتی هاست. ساعت تیک تیک کنان، دیگر یک شیئ روزانه نیست. حفره ای است که لحظه ها و ثانیه ها و دقایق را ذره ذره می بلعد و زمان را به جلو می راند.

    در ماورای همه اشیای ساده، معانی بزرگ، تک به تک پدیدار می شوند و این بار، حواس می توانند بدون دخالت ذهنی که آنها را به روزمرگی می خواند، حقایق و باطن امور را ببینند. حس تازه ای در درون بیدار شده است. حسی که هم آشناست و هم غریبه.  نام ویژه ای ندارد و به هزاران نام، خوانده می شود. قدرت روح، بینش درون، چشم سوم، آوای درونی که سخن می گوید و راهنمایی می کند، فرشته ی نگهبان، قدرتی که جسم را جدا از اراده ی ذهن به حرکت در می آورد، نیرویی معنوی که دیدی فراتر از زمان و مکان می بخشد، آگاهی درونی که از ازل وجود داشته و در مواقع خاص بروز می کند، غریزه ای درونی که به اختیار خود برای بقا عمل می کند، جنبشی که با صداهایی فراتر از شنوایی و رنگهایی فراتر از بینایی تحریک می شود، پیچشی در معده و مورموری روی پوست که نه از بیماری است و نه از سرما و گرما، انرژی ای که از طرف ارواح جاری می شود، حسی که از مجموع پنج حواس دیگر زاده می شود و درنهایت، اغلب آن را حس ششم می نامند.

    حس ششم هر چه که هست، همان است که فراتر از منطق به کار می افتد و اگر آزاد گذاشته شده و پرورانده شود، قدرتمند ترین سلاح انسان برای مواجهه با باطن جهان است. آنگاه که پنج حس دیگر به اوج آگاهی یا به قعر بی حسی برسند، حس ششم پدیدار می شود و انسان را راهنمایی می کند.

    در آن سوی در خروجی تالار، باغ بزرگی دیده می شود. با فواره ای آبی رنگ و گلهای سرخ و زرد و سفید و درختان پر شاخ و برگ. اما چشم هایی که به این بهشت کوچک می نگرند، تنها زیبایی ظاهر آن را نمی بینند. آنها ذهن زیبا بین و روح لطیفی را می بینند که چنین باغی را طراحی کرده است. آنها خون و عرقی را می بینند که برای ساختن این بهشت کوچک ریخته شده! در زیر سایه ی درختان این باغ زیبا، آنها خاکی را می بینند که شاید حاصل از تجزیه ی بدنهای پوسیده ای باشد که هزاران سال قبل مرده اند و اکنون مولکولهای حاصل از همین بدنها، این بهشت کوچک را تغذیه می کنند.

    و حس ششم است که انسان را وا می دارد تا از سر راه ماری که در زیر بوته های سر سبز خزیده است، کنار برود و به جای دیدار از این بهشت کوچک، به دیدار دنیا بشتابد.

/ 0 نظر / 22 بازدید